یک روز چه عاشقانه نگاه بر نگاه پر نیازم دوختی و چه با شکوه و حریر وار چون برگ گلی برایم
زمزمه کردی ((دوستت دارم)).
ومن چه صادقانه دل به نگاهت دادم و سر سپرده ان چشم های کهربایی شدم.
اما امروز تو دیگه نیستی و هنوز اسمان دلم گرفته و برفی است........
و هنوز هم جای پای تو روی برفهای این جاده جا مانده و هنوز من به این جای پاها که اخرین نشان از حضور کوتاه تو در لحظه های تکرار نشدنی زندگی من است بوسه میزنم.
من با تو به عشقت میرسیدم .
لعنت به سیبی که مرا از بهشت تو راند.خیال شبهای بلندم!بعد از تو چه گذشت بر این دل...........نمیدانم. اگر بودی دیگه شبها گوشه سرد دیوار به جای سینه گرم تو مامن این بیقرار نمیشد
تا همچون گنجشکی بی پناه لحظه ای انجا ارام بیاسایم.
اندم که کوله بارت را بستی تا برای همیشه از دیار قلب عاشق و ایل چشم شاعرم کوچ کنی لحظه ای با خود اندیشیدی با چه بهانه ای بغض سنگینم را بشکنم؟
با چه خیالی دریا دریا اشک بریزم؟انچنان رفتی که حتی فرصت بغض و حسرت هم به من ندادی.تو زیبا ترین تبسم من بودی و گوشه ای از نگاه خدا.
چه شد که رفتی و تبسمم را به حلقه ای اشک مبدل کردی که به دنبال بهانه ای برای جاری شدن است........
صد اه و صد افسوس که ناگهان چقدر زود دیر میشود برای عاشقی و عاشقانه ها.ترانه ها و بهانه ها.برای بودن و ماندن و فریاد خوشبختی سر دادن........برای داشتن تو.
میخواهم شمع باشم تا با سوختنم دل عاشق تو را تسکین دهم و با گرمی و نور خویش روزنه کوچک امیدی برای فردای تو باشم. میخواهم بهار باشم تا پس از زمستان سرد و بی روح به زمینیان رنگی تازه ببخشم و به هیچ خزانی اجازه ندهم بهار زندگی ام را ویران کند.اما افسوس...................
اب حیات من است خاک سر کوی دوست گردو جهان خرم است ما غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار فتنه در افاق نیست جز غم ابروی دوست
هر غزلم نامه ایست صورت حالی از او نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
از رسیدن خسته ام.دلم رفتن میخواهد.اسمان گذر میخواهد.نبودن در پس بودن.دلم ارامش تلخ نگاه پس از یک گریه میخواهد.کجایی که دلم بی تو ندارد پای رفتن را......
پر بودم از امدنت که رفتی وتهی کردی قلبی را که از تو لبریز بود رفتی تا دلتنگی
اتشی شود و جانم را بسوزاند چه حسرتبار به یاد میاورم روزهای خوش بودنت را
که عطر حضورت در جاده زندگیم پیچیده بود پس از تو تمام ارزوهایم در اتش دلتنگی سوخت و خاکستر شد.هیچ نگفتی بی تو با خاطره هایت چه کنم ؟
انها را پشت کدام دیوار جا بگذارم تا با هر به یاد اوردنش خنجر اندوه قلب پاره پاره ام را دوباره نشکافد . امان میخواهم از این همه ایکاش و حسرت که دیرگاهیست خون به دلم میکند و اشک دیدگانم را جاری میسازند
.کاش خاطره نمیشدی تا هر شب به یاد روی تو سیر ستاره ها را تماشا کنم
.شیرین ترین اتفاق زندگیم حالا بی تو لحظه ها چه تلخ میگذرد همسفر نیمه راه زندگیم نمیدانم مسافر کدام جاده ای اما برای تک تک لحظه های بی من بودنت بعد از این ارزوی خوشبختی میکنم.