تبليغاتX
حرفهای یک دل شکسته


حرفهای یک دل شکسته

آسمان ای پیر افسرده

آسمان ای پیر افسرده

بهر چه با من نمی سازی

 

کلبه ی تاریک قلبم را

لحظه ای روشن نمی سازی

 

در این شهر پر شور و دروازه ها

چرا هر دری را زدم بسته بود

 

چرا مرغک بخت من این خدا

پرستویی افسرده و خسته بود

 

چرا زمانه نمیسازد

با دل بی قرار من

 

خدایا کی سرآید آخر

زمان انتظار من

 

شاید ٬ خواست خدا بود

که من غمگین بمانم

 

برای این قلب خسته

آواز غم بخوانم

+ نوشته شده در 87/03/30ساعت 11:56 توسط نعمت |

برو

منو عاشق نگات کردی چرا؟

چرا خواستی بشکنم با یه نگاه؟

کاری کردی بمونم به پای تو

چجوری میشه بهت بگم برو؟

برو    برووو   برو  بروووووووو

آخه من خیلی کوچیکم پیش تو

خیلی کمترم  از اون آتیش تو

دارم اذیت میشم هر روز خوشگلم

پاتو بردار دیگه مرده این دلم

برو    بروو   برو برووووووووووو

پای معرفت نذار هر چی که هست

مگه میشه دلت رو یه روز شکست

من بدم تو خوب خوب میدونم

گله ای نیست اگه دارم میخونم

من گناهم اینه عاشقت شدم

خیلی ناراحتم از دست خودم

ما که گفتیم تو از عشق ما سری

پس چرا باز هم داری دل میبری

برو    برو  برو بروووووووووو

تپش قلب من واسه تو هست و بود

هنوز هم دلم میخواد ببرم دست تو موت

پس از ورود تو نفس ربوده شد

از من تو بودی که از تو سرودم

ولی رفتی تو اون رو ترجیح دادی بگو از چی ناراحتی از پیش من رفتی؟

یعنی همه اونا تو مستی بود؟

که تا آخرش با من هستی تو؟

ما هم یه خدایی داریم اینو بدون

اگه تو قصد جدایی داری  اینو بدون

نعمت همیشه نشسته چشم به راهت

دلش تنگه واسه اون عشوه هات

هر چی خواستی گفتم چشم بیا

میدونستم که غرق میشه کشتی هات

ولی جواب چی بود دستت درد نکنه

امیدوارم که رقیب پست فطرت ندونه

برووووو بروووووو برووووو برووووووووووووووووو

+ نوشته شده در 87/03/12ساعت 9:58 توسط نعمت |

حقیقت تلخه

 

برو ولی اینو بدون دوستت دارم

حتما من لیاقت شما سرورم رو نداشتم!

شاد و خرم باشی

آرزو میکنم که خوشبخت ترین بانو تو دنیا باشی

دوستت دارم

در آرزوی دیدن چشمانت تا ابد در حسرت خواهم ماند

حسرت من مهم نیست

مهم اینه که خوشبخت باشی

در پناه حق باشی

زیر سایه مرتضی علی

یا حق

+ نوشته شده در 87/02/30ساعت 14:6 توسط نعمت |

داریوِش

خدایم.....                      خدایم ......

آه ای خدایم ....

صدایت میزنم بشنو صدایم.

شکنجه گاهیست دنیا جایم     به جرم زندگی این شد  سزایم

آه ای خدایم : بشنو صدایم

مرا بگذار با این ماجرایم     نمی پرسم چرا این شد سزایم

آه ای خدایم :بشنو صدایم

گلویم مانده از فریاد و فریاد     ندارد کس غم مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند     به گلهای به خون پیچیده سوگند

به ما  در سوگوار جاودانه     که داغ نوجوانان دیده سوگند

خدایا حادثه در انتظارم     به هر سو باده بخشی در گذار است

به فکر قتل عام لاله ها باش     که خواب گل به گل کابوس خار است

خدایم ای پناه لحظه هایم     صدایت میزنم بشنو صدایم

الهی در شب فقرم بسوزان     ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بر شش همتم رو     خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را میپذیرم     که از تو ذات خود پس بگیرم

کمک کن با نا حق نسازم     برای عشق و آزادی بمیرم

خدایم ای پناه لحظه هایم     صداین میزنم با گریه هایم

صدایت میزنم بشنو صدایم

sami

+ نوشته شده در 87/01/09ساعت 11:44 توسط نعمت |

شمع میسوزد و پروانه

شمع میسوزد و پروانه به دورش همه شب

 من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟

+ نوشته شده در 86/12/20ساعت 16:2 توسط نعمت |

 

 

+ نوشته شده در 86/12/02ساعت 15:11 توسط نعمت |

کنار هر قطره ی اشکم

 

کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه      اینقدر خاطره داری که گویی قد یه قرنه

گلوم میسوزه از عشقت، عشقی که مثل زهره      ولی بی عشق تو هردم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نمینازم      تو که حتی با چشم هاتم نمیگی ، آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم ، فقط بازی لبهات بود      وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات

هر چی عشقه توی دنیا  من میخواستم مال ما شه      اما تو هیچ وقت نذاشتی ، بینمون غصه نباشه

فکر میکردم با یه بوسه با تو همخونه میمونم      نمیدونستم نمیشه ،د آخه بی تو نمیتونم

گله میکنم من از تو ، از تو که این همه بی رحمی      هزار بار مردم از عشقت ،تو که هیچ وقت نمیفهمی

چشام همزاد اشک و خون، دلم همسایه ی آهه      زمونه  گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس      چه رسمی داره این گله، سر چنگال گرگ دعواس

تو اینقدر خواستنی هستی ، که این گله نمی فهمه      اگه لبخند به لب داری،دلت از سنگ و بی رحمه

هر چی عشقه توی دنیا  من میخواستم مال ما شه      اما تو هیچ وقت نذاشتی ، بینمون غصه نباشه

فکر میکردم با یه بوسه با تو همخونه میمونم      نمیدونستم نمیشه ،د آخه بی تو نمیتونم

گله میکنم من از تو ، از تو که این همه بی رحمی      هزار بار مردم از عشقت ،تو که هیچ وقت نمیفهمی

 

+ نوشته شده در 86/11/15ساعت 17:31 توسط نعمت |

درد دل

نیمه شب آواره و بی حس و حال    در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال          دل بیاد آورد ایام زوال

از جدائی یک دو سالی میگذشت    یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را                    خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را                 آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود     چون من هم تکرار ، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او         همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم و جان شد با من او  ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی           این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر      وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر              دم به دم میشد این عشق بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد               گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل        گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر زورقبان شوی دریاست دل             بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده            گر چه عشق تو برگرداند شد

گفت:در عشقت وفا دار بدار                من تو را دوست میدارم،وفا دار بمان

شوق وصلت را به سر دارم بدار           چون توئی مخمول حمالم بدار

با تو شادی میشود شبهای من           با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده      دل به جادوی رخت افزون شده

جز تو یادی دگر به دل مدفون شده       عالمت زیبائیت ،مجنون شده

بر لبم بگذاشت ، یعنی خموش           طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود          از بهر او بر دل دیگر جا نبود

دیده جز بر رخ او بینا نبود                   همچو چشم من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود                در نجابت در نکوهی پاک بود

روزگار اما وفا با ما نداشت                 طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت     بی گمان از عشق ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس            حسرت و رنج فراوان بود و بس

یاد ما را از جدائی غم نبود                  گر غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود               سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان بست                    ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را شکست            این خبر ناگه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست                 رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم آن که همخون من است     خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد این وصل من قسمت نشد      این گدا شامل به این رحمت نشد

                آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تدبیر نیست        با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم         ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را                     سوخت این بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذشت   بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر                میشود کم رفت فردا را نگر

آخرین یک بار بشنو از من پند                 بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود           عشق دیرین گسستم تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به جوب                ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است       باش با او یاد تو ما را بس است         

+ نوشته شده در 86/11/06ساعت 21:54 توسط نعمت |

قصه گوی پیر شهر

قصه گوی پیر شهرم            بگذر آرام از کنارم

در برم منشین برایت          قصه ی دیگر ندارم

قصه هایم مرده در من        دیگر از افسانه سیرم

بر مزار قصه هایم                مینشینم تا بمیرم

روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی

کز بر من میگریزد عشق و رویای جوانی

رفتی و لبهای من شد         گور سرد قصه هایم

آمدی تا بار دیگر                   جان بگیرد غصه هایم

 این زمان افسرده جانی بی پناهم

ای گنه کرده برو من بی گناهم

قصه گوی پیر شهرم           بگذر آرام از کنارم

در برم منشین برایت           قصه ی دیگر ندارم

قصه هایم مرده در من        دیگر از افسانه سیرم

بر مزار قصه هایم               مینشینم تا بمیرم

 

+ نوشته شده در 86/10/14ساعت 17:37 توسط نعمت |

آدما چقدر بدن قلم برو جلو ، بنويس

تا چشماي تو مثل چشماي من بشه خيس

خاكستر اين جهنم تا موهاي منو سفيد

نكنه اينجا مي مونم به فرشته ها بگيد اينو

بگيد هنوزم زنده مونده تا كه بخونه

بگيد داد بزنن تا حتي خدا هم بدونه

من اينجا دنبال زندگي مي گردم فقط همين

ولي تو بودي كه زخماي دلمو خط زدي

خدا مي دوني من چرا شدم بيمار رواني

چون روح سفيد دادي و بيدار سياهي

خيلي بيشتر از ايني كه دارمو مي بازم

زندگي آينده مو مي نالم و مي سازم

قدرت قلم برداشتن به سمت تو رو ندارم

خدا مي خوام ببينمت چرا حقشو ندارم

اينجا همه دارن مي ميرن تو خزون زندگي

خدا مي خوام بهم بگي ديگه تموم تشنگي

 

خدايا يعني صداي من انقدر ضعيفه

 

سير شدم از زندگي

 

ميخوام ببينمت

 

ولي اي خدا ازت يه چيزي ميخوام

 

تو رو به پهلوي شكسته فاطمه الزهرا قسمت ميدم

 

سرنوشتي كه براي من رقم زدي براي هيچ كس ديگه رقم نزن

 

اي خدا اگه خودت عاشق كسي باشي اونو ازت بگيرن چيكار ميكني

 

فقط ميخوام اينو بهت بگم

 

چرا عشقمو از من گرفتي؟

 

چرا؟

+ نوشته شده در 86/09/03ساعت 19:7 توسط نعمت |


خانه برای فرستادن ایمیل کلیک کن


A r c h i v e

87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30


L i n k s
عاشقا بيا تو(ع م س) عشق من سارا
شعر عاشقانه
اشك باران
شعر عاشقانه
هلن خانم گل
یاسمین(عاشق)
تک سوار عشق
فریاد عشق
کلبه تنهایی
غریبترین
شب های یخی
نسرین خانم
پریسا خانم
دل شکسته
هزار و یک شب
ای همه وجود من (سنا خانم)
.:(سوته دلان):.(زهره خانم)


قالب از

RSS


Set your Home Page